به نام خدای بهترین آفرینندگان
امروز داشتم به کتاب و کتابخوانی فکر می کردم این که سرانه مطالعه کتاب ما ۳۰دقیقه در روز هست و این شامل دانشجوها و دانش آموزان هم می شه!!! با درستی ارقام و اعدادش کاری ندارم چیزی که برام خیلی مهمه اینه که چرا ما کتاب نمی خونیم؟
راستش رو بخواین این سئوال رو تا حالا از خیلی ها پرسیدم ولی جواب قانع کننده ای نگرفتم
خیلی دلم می خواد فرهنگ کتاب خونی تو جامعه رواج پیدا کنه و وقتی ازمون پرسیدن آخرین کتابی که خوندی کی بود ، سریع جواب بدیم : " امروز"
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 15:48  توسط محسن
|
به نام بهترین داور
خیلی چیزها عوض شده است ، هر چیزی رنگ دیگری به خود گرفته است ،انگاری هیچ چیز سر جای خودش نیست حسابی نگرانم و منتظر هر روز خبر تازه ای می شنوم کشورم همان که هنگام اهتزاز پرچم قشنگ سه رنگش در رژه ی سربازی ناخودآگاه اشکم را سرازیر می کرد و با صدای بلند سرودش را می خواندم... حال و روز خوشی ندارد
شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:28  توسط محسن
|
به نام او
کاملا سطحی بین شده ایم ، همیشه به دنبال دست هایی می گردیم تا عدم موفقیت مان را به آن ربط دهیم ، اگر در مدرسه و دانشگاه از درسی بیفتیم می گوییم استاد یا معلم " مرا انداخت!!! " و اگه درس را پاس کنیم میگوییم " پاس کردم!!! "
اکثر ما متاسفانه این دید را داریم :" عامل ناکامی مان چیزهای زیادی است که شاید یکی از آن خودمان باشیم"
دیدمان هم به کشور و وضعیت آن همین است ، همیشه دشمن خارجی ای وجود دارد که نمی خواهد ما پیشرفت کنیم .
کمی با خودمان صادق باشیم ، حال و روز کشور ما قرنهاست به گونه ای است که نیازی به دشمن ندارد ،خودمان خودمان را نابود کرده ایم پدران و اجدادمان و اکنون هم ما!!! (و من نمی دانم جواب فرزندانمان را چه خواهیم داد وقتی ببینند جامعه ای این گونه تحویلشان داده ایم)
بیایید کمی منطقی تر باشیم و البته صادق ! منکر وجود دشمن نیستم اما بزرگترین دشمن ما خود ماییم. همیشه دولت های قبلی ، حکومت های قبلی ، دشمنان خارجی و... و هیچ وقت خودمان
برای پیشرفت کشور عزیزمان ، اولین قدم به نظر من فهمیدن این است که واقعا کجاییم ، بدور از هیچ عرق خاصی جایگاه واقعی مان را ببینیم و تلاش کنیم کشورمان را به آنجایی که شایسته اش است برسانیم ، نه اینکه مثل داستان ، از گذشته ی پر افتخارمان بگوییم ، افتخار وقتی لذت دارد که محصول تلاش خود ما و نسل ما باشد وگرنه : گیرم پدر تو بود فاضل / از فضل پدر تو را چه حاصل
بیایید واقع بین باشیم و سنگ به سنگ کشورمان را بسازیم ، تا فرزندانمان ببینند ما تلاشمان را کردیم
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:13  توسط محسن
|
به نام خدای بخشنده و یاری رسان
حسابی غرق زندگی شده ایم و از زیبایی های اصیلش غافل! آنچنان که اگر گاه گاه حادثه ای ما را به خودمان نیاورد ، فراموش می کنیم که زنده ایم و زندگی می کنیم ، روزهایمان نیامده شب می شوند و شبها فرصت داریم تا خستگی های روزانه مان را در کنیم ،و هر روزمان ، صرف حساب کتابهایی می شود که ناخواسته به ذهنمان می آید، در دام تکرار و عادت گرفتاریم
اما کاش نگاهی به اطراف کنیم و تک تک کسانی را که دوستمان دارند را هم ببینیم ، رفتار خودمان را با آنها و این که در کنار هم بودن همیشگی نیست ، کاش هیچ وقت عمرمان را با گذراندن به پای چیزهایی که ارزش ندارند اسراف نکنیم و از در کنار هم بودن لذت ببریم
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 17:12  توسط محسن
|
به نام او که نامش هم آرام کننده ی دلم است
داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر خوب بود آگاهی های سیاسی ـ اجتماعی مردم ما بالاتر بود و به راحتی تحت تاثیر شنیده ها قرار نمی گرفتیم
می شنیدیم اما با پیش دانسته های فکری خود عمل می کردیم آن وقت نه صدا و سیما و نه کانالهای به اصطلاح " آن ور آبی" ما را تحت تاثیر خود قرار نمی دادند
راستی شاید برای همین است که بازار شایعه داغ است
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 16:24  توسط محسن
|
به نام خدا
می خواهم از خدا بنویسم ، که همه هستی متعلق به اوست ، و چه خوب داستانهایمان را شروع می کنیم که: "یکی بود یکی نبود..." و آن یکی که بود حتما خداست و آن یکی هم که نبود ، حتما ماییم و بعد از همین جمله است که داستان آفرینشمان آغاز می شود.
آنچه به خدا مدیونم ، تمام بودنم است ، تمام آنچه دارم و هستم ، و تمام آنچه ندارم و نیستم.
خدایا تو از ما پرسیدی "الست بربکم" و ما پاسخ دادیم "بلی" و تو به حرمت همین پاسخ هیچ گاه انسان را فراموش نکردی و ما،خیلی وقتها یادمان رفت که هستی و فراموشت کردیم .خدایا! اما ما انسانیم و عاشق ، ممکن است یادمان برود ، ممکن است تو را فراموش کنیم اما ساخته دست خدایی تو ایم
پس خدایا کاری کن آخر داستانت به زیبایی ابتدای داستانت تمام شود و ما شرمنده ی تو بابت بودنمان نباشیم ... آمین
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 17:6  توسط محسن
|
به نام خدا
مدتها پیش که شروع کردم به نوشتن وبلاگ اسمش را دوشنبه گذاشتم ، گفتم روز تولد وبلاگ با روز تولدم یکی شود
آن وبلاگ را بستم ، بعد از آن ، چند وبلاگ دیگر باز کردم . انگاری هیچ کدام سادگی و زیبایی دوشنبه را نداشت ، چرا که مدام خانه به دوش بودم . دیدم نه! چیزهای قدیمی ، زیبایی و اصالت خودشان را دارند ، آدرس خانه ی اولم را دادم ، خدا خدا می کردم صاحب خانه ای پیدا نکرده باشد ، به لطف خدا صاحب خانه نداشت انگار من و دوشنبه به هم گره خورده باشیم بعد از ۴ سال دوباره برگشتم ، به قول مولانا:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 17:4  توسط محسن
|